خاطره خاطره خاطره
تلخ ترین و شیرین ترین مخلوق خدا
کی میدونه؟ چی می دونه؟
من که چیزی نگفتم.من خاطره هامُ فقط واسه خودم نگه می دارم.همشونم شیرین هستن.
مثل تو ... مثل من...
سلام به همه ی عزیزانی که منت گذاشتنُِ به پسکوچه ی ما یه سری زدن...
سلام به تو دوست من...
و سلام به تمام اونایی که دوست من نیستن...
جا داره از همه ی دوستانی که اومدند و سر زدند تشکر کنم.

دیوار خاطره
روی دیـــوار بلــــند ِخاطــــره کلــــی عکسهِ از گذشته های دور
همه زیر ِ کوهی از گردُ و غبار جـز تــو با مـــوهای آشفته وُ بور
همیشه رو یاد ِتو دست میکشم تا یه وقــت کــهنگی اونُ نگیــره
نکنه کــدر بشـه صــورتِ تــو مـــثه ماه یه وقت تـو ابرا نمیــره
از تـوی کتاب بـین ِ مــن و تــو هیشه فصـــل وصــــــالُ می خونم
توی وعده گاهی که تو رو ندید بی تعلل ، چشم به راهت می مونم
چه روزا و چه شبایی رو که من دیـــده دوختم به قــدم هـای خـــبر
از تو وُ تو بی خبر راهی شــدی دلـــمُ پــس بده ، همـــراهت نبـــر
همیشه رو یاد تو دســـت میکشم دیگه بی رنگ شده اون موهای بور
یادِ تو پاک شــده از ذهـــن ِمـــنُ کلــــی عکســه از گذشـته های دور
احسان فاتحی